پست‌ها

نمایش پست‌ها از ژوئیه, ۲۰۲۶

شعر خلوت با خدا(دفتر شعر خران عمر)

خلوت با خدا امشب خدایا با تو من تنهای تنها خواهم که بی پرده بگویم سّر دل را خواهم که یکبار از تمام عمر کوتاه با تو بگویم قصّه درد نهان را یک شب بیا پایین تو از عرش خدایی بنشین کنارم فارغ از شاه و گدایی خواهم که پرسم از چه بی نام و نشانم از چه در این دنیایی پر درد و ملالم از چه مرا اینگونه تنها آفریدی چیست مقصودت که من را آفریدی آیا تکامل بی وجود من کمی داشت یا این جهان بی من نشانی از بدی داشت آیا کنون که نام من را آفریدی بر این جهان از من نشانی آفریدی  روا باشد که اینگونه تو از من دور گردی با من چونان بیگانگان محشور گردی از چه نخواهی تو صدایم را شنیدن از چه نخواهی روزگارم را تو دیدن از چه مرا اینگونه تو مترود کردی از دایر خوبان خود تو دور کردی از چه تو که جسم نحیفم آفریدی از روح خود بر جسم آدم تو دمیدی آخر مگر نه اینکه ما جمله خلایق ...

شعر شب دلتنگی (دفتر شعر خزان عمر)

                       شب دلتنگی از خانه بیرون میزنم  در ظلمت تاریک شهر تا دلم آرام گیرد  یک دم از آرام شهر شهر در خواب است  من تنها درون کوچه ها هم صدا با نم نم باران  نوایی آشنا دل درون سینه بی تاب است من بی تاب از او  با غم دل هم صدا  هم نوا با درد او جان من از رنج دنیا  بی سر و سامان شده روح آرامم چونان  کشتی سرگردان شده من اسیر موج غم هایم در این بحر گران زورقی بشکسته پارویم  به دریای زمان زیر لب آهسته نجوا میکنم  با خدا در دل چه غوغا میکنم سفره دل میگشایم با تمام خستگی تا گشاید عقده دل از سر وارستگی دل به سودای وصالش خوش شود ناخوشی ها از دلم بیرون شود دل شود آرام و من آرام از آرام او سینه آرامش گرفته از شکیبایی او چون دلم آرام و جانم شد سبکبال از وصال میشوم با شادامانی رو به خانه رهسپار

شعر مرد خاموش (دیوان گل حسرت)

شعر مرد خاموش  یه مرد خسته حیرون با یک دنیای ویرون با کولباری از غم  نشسته توی ایوون خیره مونده نگاهش به سنگ فرش خیابون  خیابونی قدیمی  مشرف شده به ایوون با آدمای یکرنگ که میگذرند بی امون یه شاعر شکسته غم توی دلش نشسته دفتر شعر توی دستش  قلم از پا نشسته واژه از او گریزان قلم ز دردش حیران زده یه قفل سکوت بر لب سرد و دهان یه عاشق بی حبیب  درداش همه بی طبیب یک عشق آسمونی از خوشی ها بی نصیب یه دل که بیقراره چاره فقط نگاره یه آرزوی کال و  یه درد بی مثال این همه جمله گفتم  شرح حال یه مرده مردی که دنیای اون فقط تکراره درده نرو مبادا این عشق  عبرت این و آن شه  بمان که تا قیامت  سر مشق دیگران شه

شعر لبخند خدا(دیوان گل حسرت)

نام شعر :لبخند خدا الا ای غمزه چشمان خورشید که مه آیینه دار صورت توست الا ای لولو پا تا به سرناز که گل خجلت زده از جلوه توست الا ای دلبر مهوش جمالم  که عشقم جان گرفته از تب توست الا ای یوسف غایب ز دیده که چشمم داغدار دیدن توست الا ای خوش کژال آریایی که شعرم وامدار هجرت توست الا ای آنکه دردم را دوایی  اگر چه خود بلای بی دوایی من انکه ربودی راحتش را همانکه تا سحر دیوانه توست منم آنکه دل و دینش ستاندی همانکه کو به کو آواره توست من آنکه شدم محو جمالت همانکه سرسپرده به غم توست منم مسحور آن سحر نگاهت همانکه غم زده از دوری توست منم مفتون تو فتانه چشمی که تنهایی همه سهم من از توست

شعر کشتی بی ناخدا (دفتر شعر خزان عمر)

( کشتی بی ناخدا ) دلا خو کن به تنهایی که تنهایی صفا دارد                     خلاف آشنایی ها که راهی پر خطر دارد بمان در سینه ام ای دل مکن شکفه ز تنهایی               که عشق و عاشقی اینجا عقوبت خون بها دارد دلا با من مدارا کن جوانی ها ز دست رفته                  کنون من ماندم و پیری هوای عاشقی رفته دلا دل دل مکن با من که طاقت از میان رفته               چونان باغی به پاییزم بهارانم ز کف رفته میان برزخ عمرم نه راه پس نه راه پیش       نه پای رفتنم مانده نه برگشتن به اصل خویش ز بس بر در گه خالق گلایه کردم نشنید             چونان کشتی به گل ماندم ندیدم ناخدای خویش        25/1/403        

شعر جفای روزگار(از دفتر خزان عمر)

شعر جفای روزگار از دفتر خزان عمر زندگی بر من جفا بسیار کردی همه عمرم مرا آزار کردی مرا هر دم به دردی مبتلا کردی شب روزم چونان شام سیه کردی نمی دانم که درد تو زمن چیست دلیل این همه کینه زمن چیست نمیدانم کجا بر تو جفا کردم کجای زندگی را من خطا کردم که اینگونه تو از من رو گرفتی به آزارم چنان تو خو گرفتی نخواهی تو دمی آرامشم را نمی خواهی تو روز راحتم را گمانم تا دم مرگ و رهایی  نمیبینم ز تو رحم و رهایی خداوندا دلیل زندگی چیست دلیل خلقت و رنج بشر چیست تو که با خلق خود نامهربانی چرا ما را به دنیا می رسانی تو که مهری زما بر دل نداری خبر از روزگار ما نداری خدایا دست از این آزار بردار ز آزار خلایق دست بردار تو را سوگند بنام اعظم تو قسم بر ذولجلال و اکرم تو تو را سوگند به اسما عظیمت کریم و الرحیم و اکبر تو مرا از این همه درد وارهانم از این درد گرانم وارهانم که ما را بیش از این طاقت نمانده به جانم بیش از این راحت نمانده رها کن جان خسته از تن من رهایم کن از این زندان و این تن