شعر شب دلتنگی (دفتر شعر خزان عمر)

                       شب دلتنگی
از خانه بیرون میزنم 
در ظلمت تاریک شهر
تا دلم آرام گیرد 
یک دم از آرام شهر
شهر در خواب است 
من تنها درون کوچه ها
هم صدا با نم نم باران 
نوایی آشنا
دل درون سینه بی تاب است
من بی تاب از او 
با غم دل هم صدا 
هم نوا با درد او
جان من از رنج دنیا 
بی سر و سامان شده
روح آرامم چونان 
کشتی سرگردان شده
من اسیر موج غم هایم
در این بحر گران
زورقی بشکسته پارویم 
به دریای زمان
زیر لب آهسته نجوا میکنم 
با خدا در دل چه غوغا میکنم
سفره دل میگشایم با تمام خستگی
تا گشاید عقده دل از سر وارستگی
دل به سودای وصالش خوش شود
ناخوشی ها از دلم بیرون شود
دل شود آرام و من آرام از آرام او
سینه آرامش گرفته از شکیبایی او
چون دلم آرام و جانم شد سبکبال از وصال
میشوم با شادامانی رو به خانه رهسپار

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

واپسین دل نوشته های عاشق(برای تو عزیزم که اگر چه نزدیکی اما چون ماه روی از منگرفته ای )

تنهایی دلگیر غروب سیزده بدر