پنجشنبه، مرداد ۱۵

دلنوشته

  1.                             بنام نامی عشق
  2. سلام گل نازم سلام خانم مهندس من  سلام ای زیباترین گل خد ا  دو سال داره میشه نازنین 
  3. گل روت   ندیدم  اما به ناز چشماتون هنوز وقتی غم عشقت میگیره دل را زمینگیرم میکنه پیر
  4.  شدم خانم بهار.باورم   نمیشه دو سال خورده ای گذشته  ندیدمت  .چقدر زود گذشت روزهای پیش تو 
  5. بودن چقدر سنگینه روزهای دور از تو بودن  یادت  میاد یه عاشقی بود که حتی از نزدیک محبوبش بودن 
  6. خوش بود    حالادو سال از محبوبش    دوره    از   ارام  جانش  دوره   ندای نازنینم  امیدوام  همیشه  سلامت باشی
  7. خانمم فقط اومدم  فقط  عرض  کنم  فکر  نکن   بی وفا  شدم  نه هنوزم  واسه یه نگاهت جون میدم

تنهاترین مرد دنیا  فقط مرد تو داود

شنبه، مرداد ۳

شعر مرد خسته (دیوان گل حسرت)

 

مرد خسته

لالا لالا بخواب خوشه ء مهتاب

دلم از دوری تو گشته بیتاب

لالا لالا گل زیبای بارون

بخواب آروم به دور از این تب و تاب

بخواب آرام جون مرد خسته

که بعد از تو به هیچکس دل نبسته

بخواب آروم ،همه دنیای یک مرد

که جز خوبی واست چیزی نخواسته

بخواب امّا بدون بی رنگ چشمات    

        همه دنیای من تاریک و سرده

ببین کشتی امید دل مرد

بدونه ناخدا بر گل نشسته

 

تقدیم به لبخند زیبای پروردگارم

شعر رویای وصال (دیوان گل حسرت)

دیشب گل نازم تو به خوابم بودی

همچون مه زیبا بکنارم بودی

 

 

یک شب که به شیرینی صد جام عسل

تا صبح برایم چونان صبح ازل بود

 

بعد عمری که ز هجران تو من پیر شدم

از غم دوری تو دربدر کوچه و بازار شدم

 

شهد شیرین وصالت که به جانم میریخت

انچنان مست، که دیوانه چو فرهاد شدم

 

صبح خانه پر از عطر گل و ریحان بود

قدحم پر می ، کامم به جهان بود ،که بیدار شدم


جمعه، مرداد ۲

شعر وداع آخر(دیوان گل حسرت)

(  وداع آخر )


از آن روزیکه ترکم کردی

         و رفتی گل ناز

از آن لحظه که بر قهرت

                     شــدم لایق شه ناز

از آن غمگین دقایق  

             که وداع آخرم شد

ازآن دردی که بعد از آن    

           رفیق وهمدمم  شد

از آن  آوار سنگین غمی که   

            به پاس رفتنت مهمان من شد

از آن آهنگ زیبای صدایت     

      که بر جانم نشست و معرفت شد

دگر نه با کسی از  عشق گفتم      

      نه دستی بهر پیوندی فشردم

نه دل بستم به کس نه عشق بازی       

            نه با دل حرفی از غیر تو گفتم

تو با عشقت  حیاتی جاودان را      

     به جسم وجان  خاموشم دمیدی

تو ویران کردی آنچه پیش از این بود      

       بنایی نو به رسم خود نهادی

تو بی جام و سبو  با مست چشمت        

           دری نو رو به دنیایم گشودی

رسول نور بودی بر دل من   

              به عشقت صد در بسته گشودی

کجا دیگر بیابم  چون تودلبر

                 چنین پاک و نجیبی از تو سرتر

کجا دیگر بیابد دل رفیقی    

           به یکرنگی  نشان و رخ  چو محشر

اگر چه لایق اسمت نبودم      

      تو ارباب  و رعیت زاده بودم

تو دخت ماه ومن عاشق پلنگی*  

              که دنیا را به عشقت داده بودم

همه دنیای من شهر دلم بود        

               که تا مرگم به نامت کرده  بودم


سایه.م    (  25/5/88

شعر گلایه از خدا(دفتر شعر خزان عمر)

گلایه از خدا

خداوندا گلایه دارم از تو 
گلایه دارم از بی عدلی تو 
گلایه دارم از رنج خلایق
گلایه دارم از بد عهدی تو
تو پیوسته ز عدل و داد گفتی
ز عدل و داد خود بسیار گفتی
ولیکن در عمل تردید کردی
میان بندگان تبعیض کردی
یکی را پادشه کردی یکی خوار
یکی بر روی بار دیگری بار 
خداوندا ببین با ما چه کردی 
ببین با نسل ادم ها چه کردی
که اینگونه برای لقمه ای نان
به جان هم در افتادند چو حیوان
تو گفتی سحر و جادو کار ما نیست
کند انکس که جادو خلق ما نیست
ولیکن خود به ادم سحر دادی
به ادم قدرتی از غیب دادی
کنون شمشیر بی رحمیست عریان
بدست مردمی جاهل و نادان
که تا یکدم بهم ناسازگارند
به جادو و طلسم دل میسپارند
خداوندا قلم از شعرم ازرد
دل دفتر ز شعر تلخم ازرد
امید انکه تو از من دل نگیری
بر این ابیات من خرده مگیری

پنجشنبه، مرداد ۱

شعر خلوت با خدا(دفتر شعر خران عمر)

خلوت با خدا

امشب خدایا با تو من تنهای تنها خواهم که بی پرده بگویم سّر دل را
خواهم که یکبار از تمام عمر کوتاه با تو بگویم قصّه درد نهان را
یک شب بیا پایین تو از عرش خدایی بنشین کنارم فارغ از شاه و گدایی
خواهم که پرسم از چه بی نام و نشانم از چه در این دنیایی پر درد و ملالم
از چه مرا اینگونه تنها آفریدی چیست مقصودت که من را آفریدی
آیا تکامل بی وجود من کمی داشت یا این جهان بی من نشانی از بدی داشت
آیا کنون که نام من را آفریدی بر این جهان از من نشانی آفریدی 
روا باشد که اینگونه تو از من دور گردی با من چونان بیگانگان محشور گردی
از چه نخواهی تو صدایم را شنیدن از چه نخواهی روزگارم را تو دیدن
از چه مرا اینگونه تو مترود کردی از دایر خوبان خود تو دور کردی
از چه تو که جسم نحیفم آفریدی از روح خود بر جسم آدم تو دمیدی
آخر مگر نه اینکه ما جمله خلایق همه از یک خاکیم و از روح تو خالق
چرا جمعی ز ما را خار کردی ز بی مهری خود آزار کردی
یکی را تاج دادی شاه کردی جهان را بر مرادش رام کردی
یکی را مکنت بسیار دادی یکی بر نان شب محتاج کردی
چرا در منظر ما بی نوایان بی پیش دیده این مستمندان
یکی را ثروت سرشار دادی یکی را محنت بسیار دادی
نمی دانم کجای آفرینش نشان دارد ز عدل و داد و بینش
خداوندا تو رحمان و رحیمی تو ستاری حکیمی و جلیلی
تویی واحد تویی قادر تویی غفار تویی مالک
تو بر شورم شعور شعر دادی قلم را یک سر پر شور دادی
تو نثرم را غزل کردی به شعر من نظر کردی
منم آن کمترینی که به سویت روی آوردم
شکایت ها زبی عدلی به درگاه تو آوردم
به امیدی که از رحمت به رویم روی بگشایی
به حکمت از کرم بر من دری از نور بگشایی
ببخش بر من اگر کردم جسارت زبی عدلی تو کردم شکایت
ببخش و پاسخی در خور به من ده جوابی از سر حکمت به من ده
که تا علمم یقین گردد یقینم آهنین گردد
23/12/402                

شعر شب دلتنگی (دفتر شعر خزان عمر)

                       شب دلتنگی
از خانه بیرون میزنم 
در ظلمت تاریک شهر
تا دلم آرام گیرد 
یک دم از آرام شهر
شهر در خواب است 
من تنها درون کوچه ها
هم صدا با نم نم باران 
نوایی آشنا
دل درون سینه بی تاب است
من بی تاب از او 
با غم دل هم صدا 
هم نوا با درد او
جان من از رنج دنیا 
بی سر و سامان شده
روح آرامم چونان 
کشتی سرگردان شده
من اسیر موج غم هایم
در این بحر گران
زورقی بشکسته پارویم 
به دریای زمان
زیر لب آهسته نجوا میکنم 
با خدا در دل چه غوغا میکنم
سفره دل میگشایم با تمام خستگی
تا گشاید عقده دل از سر وارستگی
دل به سودای وصالش خوش شود
ناخوشی ها از دلم بیرون شود
دل شود آرام و من آرام از آرام او
سینه آرامش گرفته از شکیبایی او
چون دلم آرام و جانم شد سبکبال از وصال
میشوم با شادامانی رو به خانه رهسپار

دلنوشته

                            بنام نامی عشق سلام گل نازم سلام خانم مهندس من  سلام ای زیباترین گل خد ا  دو سال داره میشه نازنین  گل روت   ندید...