پنجشنبه، مرداد ۱

شعر مرد خاموش (دیوان گل حسرت)

شعر مرد خاموش 

یه مرد خسته حیرون
با یک دنیای ویرون
با کولباری از غم 
نشسته توی ایوون
خیره مونده نگاهش
به سنگ فرش خیابون 
خیابونی قدیمی 
مشرف شده به ایوون
با آدمای یکرنگ
که میگذرند بی امون
یه شاعر شکسته
غم توی دلش نشسته
دفتر شعر توی دستش 
قلم از پا نشسته
واژه از او گریزان
قلم ز دردش حیران
زده یه قفل سکوت
بر لب سرد و دهان
یه عاشق بی حبیب 
درداش همه بی طبیب
یک عشق آسمونی
از خوشی ها بی نصیب
یه دل که بیقراره
چاره فقط نگاره
یه آرزوی کال و 
یه درد بی مثال
این همه جمله گفتم 
شرح حال یه مرده
مردی که دنیای اون
فقط تکراره درده
نرو مبادا این عشق 
عبرت این و آن شه 
بمان که تا قیامت
 سر مشق دیگران شه