یک شب دیگر در محراب عشق
به نام خداوند چشمان زیبای تو سلام ندا خانم .خانم مهندس عزیزم.سلام به چشمان زیبایت که میدانم در این ساعت در خواب نازند باز هم منم همون عاشق تنهای تو که باز سر در محراب عشقت گذاشته و با تو راز و نیاز میکنم.سالهاست که کارم اینه چون جای دیگری ندارم برای با تو بودنسهم من از عشق تو فقط همین اندازه بود و من راضی به آن بودم چون فقط اینگونه بود که می توانستم فقط برای تو باشم در حالی تو کنارم و برایم نیستی نازنینم روزهای با تو بودن برام اینقدر شیرین بود که نمی خواستم به هیچ قیمتی از دست بدمت این بود که قبل از رفتنت حتی به خوت هم گفتم گفتم می دانم می ری اما من می مانم بر این عشق حالا 25 سال گذشته دیگه پیر پیر شدم بعد از بازنشستگی دیگه امیدم برای دیدنت دیگه محال شد و دیگه فقط معوای من همین وبلاگ است که برات می نویسم گرچه می دانم نم خوانی نم بینی.ندای عزیزم دو سال است که هر دو بازنشسته شدیم از آن سازمان نظامی مخوف و دیگه شما رفتی حتی بدون خداحافظی سرت سلامت گله ای نیست هیچ وقت گلایه از تو نکردم و نمی کنم فقط میام اینجا و برات می نویسم شاید یک جور تخلیه احساسات و عواطف باشه...