درد دل یک عاشق بعد از فراق پانزده ساله
سلام خانم مهندس عزیزم .سلام شه بانوی قلبم .میدونم یه جوری از یادت رفتم که دیگه شاید اسمم را هم فراموش کرده باشی.بعد از بازنشستگی شما من هم درخواست دادم و چند ماه بعد من هم بازنشسته و خانه نشین شدم .چون ان اداره را بدون شما نمیتوانستم تحمل کنمجایی که بیست سال هر روز روی ماهت را میدیدم گرچه با من سالها بود که حرف نمیزدی اما من به امید دیدن شما زندگی میکردم و محیط خفقان ان اداره دولتی را تحمل میکردم .من ماموریت شرق کشور بودم که یکی از دوستان اطلاع داد شما درخواست بازنشستگی کردی ،خدا میداند مرخصی نگرفته و با حکم فرار و تمرد برگشتم تهران با این امید که شما یک خداحافظی لااقل به من مهلت شندین صدات را بدی که سالها از ان ندای اسمانی محروم بودم اما در کمال بهت ناباوری شما اصلا یادت به من نیفتاد و با همه خداحافظی کردی اما با من بجرم عاشقی نه و من مبهوت فقط رفتنت را تماشامیکردم و روزهای آخر که میدانستم دیگه امیدی برای دیدار روی ماهت نیست از مرگ برای سختر بود چون بعد از آن روزهای طلایی دوستی ، من تنهاترین مرد دنیا شدم و خود خواسته از همه دنیا فاصله گرفتم از سوز فراقت شاعر شدم دو دیوان شع...