شعر بانوی زیبای بهار
((بانوی زیبای بهار)) بازآ ز سفر قرار دل پیر شدم جان بی تو به لب آمده دل سیر شدم باز آ که به ناز چشم تو بیمارم تو بیا که از غمت دگرزمین گیر شدم باز آ به برم صاحب این خانه تویی سرور و تاج سر و بانوی یکدانه تویی باز آ که خزان چیده گل عمر مرا دریاب که آن لیلی افسانه تویی باز آ و مگو ز بودنم سیر شدی از من دربدر خسته تو دلگیر شدی باز آ وبمان در بر من زیبا رو گرچه از قصهء رسوایی من سیر شدی باز آ و دم آخر من با من باش بازآ نگهم در نفس آخر باش بازآ که دگر فرصت دیداری نیست تو بیا هم نفس آخر این عاشق ب...